همین طوری!؟
سلام به خودم چون کس دیگه ای نیست الان ساعت
۶:۱۵ و من از گرسنگی دارم تلف میشم روزه
هستم و امیدوارم زودتر افطار بشه
شخصی
سلام به خودم چون کس دیگه ای نیست الان ساعت
۶:۱۵ و من از گرسنگی دارم تلف میشم روزه
هستم و امیدوارم زودتر افطار بشه
چه قدر زود آدما همدیگه را فراموش میکنن

امروز ۱۷ آذره یعنی روزی که ۲۴ سال پیش یه اعجوبه به نام معصوم پا به روی کره خاکی گذاشت و یه جورایی هم تاریخ کشف انرژی اتمی اعلام شد. امروز با خودم داشتم فکر میکردم که چه قدر تولد گرفتن مسخره و بیمزه است فقط واسه بچه ها خوبه اما واسه برزگترها یه جور شیره مالیدن سر خودشون من یکی که اون قدر بدبختی دارم که نمیدونم امشب چه جوری جیم شم و مهمونا سرم خراب نشن حوصله هیچ کدوما ندارم .
به هر حال تولدم مبارک

اما میدونم که دیگه از زندگی سیر شدم همه جوره
عشق به زندگی و کار و درس و دوست و .... دیگه تموم شد برام مهم نیست چی میخواد پیش بیاد

صبر می کنم
آرام ..آرام
میگذارم تمام لذت محبتی که
در تمام این چند سال
ساکت و ساده و بی ادعا
بر خلاف تمام عاشقان مشهور قصه ها
در وجودم دمیدی
بار دیگر
خروشان و سر به زیر
جاری شود به تمام تنهایی ام.
غرق شوم در لحظه هایی که هرگز نخواهند آمد...
دلم میخواهد سرم را روی زمین بگذارم
و به موسیقی گرم خاک گوش دهم
تا سرد و سردتر شود
و نفس نفس هایش را بشمرم...

دلم براتون تنگ شده بود ببخشید این مدت تو سفر بودم و امکان دسترسی به اینترنت فقط با گوشیم بود البته مدام سایتها را نگاه میکردم اما حوصله نظر دادن نداشتم

تابستون با یه مسافرت آغاز شد من مسئول اردوی دانشجویان دختر دانشکده محل کارم شدم. رفتیم شیراز اردوی ۴۸ ساعته جای همگی خالی اولش خیلی حرص خوردم اما بعد بیخیال شدم و شروع کردم به دستور دادن زیارت شاهچراغ -تخت جمشید-باغ عفیف آباد - باغ دلگشا - مقبره سعدی و حافظ و در نهایت بهشت گمشده ...
خسته و کوفته برگشتم و نیومده رفتم سراغ ترم تابستونی دیگه حالم از هر چی درس و کتاب و استاده به هم میخوره امتحانا را دادم . آخریش ۴ شهریور بود روزی که از امتحان برگشتم متوجه شدم قراره فرداش بریم مشهد رفتیم خیلی خیلی جای شما خالی
روز اول ماه رمضون برگشتیم و نیومده هم رفتم سر کار چقدر تابستون زود تموم شد مگه نه؟!
خدا این ترما به خیر بگذرونه
ا م ت ح ا ن
من که دیگه خسته شدم تقریباْ یک ماه دیگه تا شروع امتحاناتم باقی مونده اما از الان مجبورم بیخوابی بکشم صبح تا ساعت ۵ عصر که سر کار هستم و وقتی میام خونه شبیه معتادی هستم که گویا عمریه مواد بهش نرسیده میرم تو تختم و تا چشماما روی هم میزارم نمیدونم چه جوری به عالم خواب میرم شبم که میشه با بی حوصلگی پامیشم و میرم سر کتابام تا ساعت ۲ نصفه شب....
بعضی وقتا با خودم فکر میکنم اصلاْ واسه چی دارم زندگی میکنم اصلا تو این دنیا دارم چیکار میکنم شاید اشتباهی اتوبوسما سوار شدم نمیدونم
تنها چیزی که شاید دست خود آدما نیست به دنیا اومدنش و از دنیا رفتنش باشه من که فکر میکنم اولین شب آرامشم وقتیه که بزارنم تو قبر اما اونجا هم فکر نکنم آرامشی برای من باشه
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟'
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

من واسه خودم مینویسم همین و اصلا واسم مهم نیست چند نفر نگاهشون میکنن البته خوشحال میشم وقتی دوستام میان اینجا
گرچه چشمان تو جز در پی زیبائی نیست
دل بکن آینه اینقدر تماشایی نیست
سود در آینه ها خیره شدن چیزی جز دو برابر شدن غصه تنهایی نیست
بی سبب بر لب ساحل مکش این قایق را قایقت را بشکن !
روح تو دریایی نیست
اولین پست تو سال جدیده و میخوام در مورد تولد مجازی بنیامین بنویسم
به من که خیلی خوش گذشت تجربه جالبی بود
البته بهتر میشد اگه سر کلاس نبودم
به خدا چشمام کور شد از بس با گوشی تو اینترنت چرخ زدم
بازم تولدشا تبریک میگم